دیکشنری فارسی

strand (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/strand/n., vt.

● (هریک از تارهای طناب یا ریسمان یا سیم و غیره) تار، لا

● حلقه‌ی مو، طره، دسته‌ی مو

the strand of golden hair which hangs from Kristina's forehead

دسته‌ی گیسوی زرین که از پیشانی کریستینا آویخته است

● کلاف

● رشته

a strand of pearls

یک رشته مروارید

● (مجازی) اجزای متشکله، بخش سازنده، ریشه

the strands of one's life

ریشه‌های وجود یک فرد

● طناب (یا سیم یا ریسمان) بافتن، ریشتن، تابیدن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن