دیکشنری فارسی

strip (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/strip/n., vt.

● تکه، باریکه، دوال، خاش، رشته، نواره، تسمه، تنگه، قطعه (باریک و دراز)، پاره، باند

a strip of cloth

یک تکه پارچه

a strip of paper

یک پاره کاغذ

a strip of board

یک باریکه تخته

a strip of land

یک زمین باریک

a strip of forest

یک باریکه جنگل

the Gaza Strip

نواره‌ی غزه

a landing-strip in the jungle

باند فرود در جنگل

● (مخفف) comic strip

● (مخفف) airstrip

● (گردآوری تمبر پست) یک ردیف تمبر

● (به صورت باریکه) بریدن، نوراه کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن