دیکشنری فارسی

submerged

UKsəbməːdʒd USsəb'mə:dʒd

معنی فارسی

در آب فرو بردن ، زير آب کردن ، غوطه دادن ،

غرق کردن ، زير آب گرفتن

تعریف انگلیسی

adjective
  1. beneath the surface of the water “submerged rocks”
  2. growing or remaining under water “viewing subaqueous fauna from a glass-bottomed boat” “submerged leaves”

واژه‌های دیگر با معنی «در آب فرو بردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن