دیکشنری فارسی

substantive

US'sʌbstəntıv

معنی فارسی

دال بر هستي ذاتي داراي هستي جداگانه مستقل اساسي خود بخود

معنی کامل و مثال‌ها

/sub´stǝn tiv/adj., n.

قائم به ذات، خود بساز، خود باش

فراوان، وافر، کلان، معتنابه، مفصل، زیاد

واقعی، هستمند، هستومند، بودنی

اساسی، بنیادی، اصولی، گوهرین، جوهری

s discussion of substantive matters

بحث مطالب اصولی

وابسته به حقوق و اصول قانون (در برابر تشریفات و سازمان‌ها و فرایندهای قانونی)

(دستور زبان) اسم به ذات، ذاتی

(رتبه و مقام ارتشی) کادر، دائم، غیر موقت، رسمی

a substantive major

سرگرد رسمی

تعریف انگلیسی

adjective
  1. having a firm basis in reality and being therefore important, meaningful, or considerable “substantial equivalents”
  2. being on topic and prompting thought “a meaty discussion”
  3. defining rights and duties as opposed to giving the rules by which rights and duties are established “substantive law”

مترادف‌ها

noun
(Grammar) Noun, name.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن