sue
معنی فارسی
تعقيب کردن پي کردن درخواست کردن به التماس کردن به دادخواست دادن
معنی کامل و مثالها
/sōō/vi., vt.
● (حقوق) اقامهی دعوی کردن، (از دست کسی) عارض شدن، (به دادگاه) شکایت کردن، به محاکمه کشاندن، به دادگاه مراجعه کردن
to sue for divorce
برای طلاق به دادگاه مراجعه کردن
he has sued his neighbor
از دست همسایهاش عارض شده است.
to sue for damages
برای خسارت به دادگاه شکایت کردن
● در خواست کردن، تمنا کردن، استدعا کردن، خواستار بودن
to sue for peace
درخواست صلح کردن
to sue for forgiveness
استدعای بخشش کردن
● (قدیمی) خواستگاری کردن
* sue out
از دادگاه حکم گرفتن
مترادفها
I. verb active
1. Prosecute, follow up, seek after, woo, solicit.
2. Prosecute, bring an action against, commence a suit against.
II. verb neuter
1. Beg, petition, entreat, plead, supplicate, implore, pray, demand, seek by request.
2. Bring an action, make legal claim, prosecute.