دیکشنری فارسی

summer (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/sum´ǝr/n., adj., vi., vt.

● تابستان، صیف

● (مجازی) سال

a youth of sixteen summers

یک جوان شانزده ساله

● (دوران) شباب، شکوفایی، رونق، عنفوان، اوج

he was still in the summer of his life

او هنوز در اوج زندگانی خود بود.

● وابسته به تابستان، تابستانی، صیفی، ییلاقی

summer planting

صیفی کاری

summer holidays

تعطیلات تابستان

● تابستان (را در جایی) گذراندن، ییلاق کردن

Lor tribes summer and winter in different places

ایلات لر تابستان و زمستان را در جاهای مختلف می‌گذرانند.

● در طی تابستان خوراک دادن یا نگهداری کردن یا پروار کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن