دیکشنری فارسی

sun (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/sun/n., vi., vt.

● خورشید، خور، شمس، هور

● آفتاب، نور خور(شید)

to lie in the sun

در آفتاب خوابیدن

● هر ستاره‌ای که مرکز سیارات باشد، خورشید منظومه

● (از نظر نور یا حرارت، درخشش یا عظمت) خورشید مانند، خورسان، آفتاب سان

● (شعر قدیم) یک روز، یک سال، آب و هوا

● (قدیمی) طلوع یا غروب خورشید، پگاه، ایوار

● در معرض خورشید قرار دادن، آفتاب دادن

● حمام آفتاب گرفتن

every morning he sunned himself on the beach

هر صبح در ساحل حمام آفتاب می‌گرفت.

* place in the sun

جای برجسته یا مورد علاقه، موقعیت خوب

* under the sun

در این جهان، در دنیا

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن