دیکشنری فارسی

superimpose

معنی فارسی

فرانهادن

معنی کامل و مثال‌ها

/-im pōz´/vt.

● روی چیزی قرار دادن، سوار کردن، (روی چیزی) منطبق کردن، روگذار کردن

habits which have been superimposed on other habits

عاداتی که بر عادات دیگر منطبق شده‌اند

● تحمیل کردن، بار کردن، افزودن (بر)

تعریف انگلیسی

verb
  1. place on top of “can you superimpose the two images?” “Somebody ----s something”

مترادف‌ها

verb active
Superpose.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن