superimpose
معنی فارسی
فرانهادن
معنی کامل و مثالها
/-im pōz´/vt.
● روی چیزی قرار دادن، سوار کردن، (روی چیزی) منطبق کردن، روگذار کردن
habits which have been superimposed on other habits
عاداتی که بر عادات دیگر منطبق شدهاند
● تحمیل کردن، بار کردن، افزودن (بر)
تعریف انگلیسی
verb
- place on top of “can you superimpose the two images?” “Somebody ----s something”
مترادفها
verb active
Superpose.