swallow (2)
معنی کامل و مثالها
/swäl´ō/vt., vi., n.
● فرو دادن، بلع کردن، قورت دادن
chew the food well and then swallow
خوراک را خوب بجو و سپس فرو بده.
● (معمولا با: up) بلعیدن، لمباندن، بنکشیدن
he swallowed his lunch and rushed out
نهارش را بلعید و با شتاب رفت.
● (مجازی) درکام کشیدن، فروبردن، فروکشیدن، فراگرفتن، در بطن خود جادادن
we admired the view before the night swallowed it
ما آن منظره را پیش از آنکه شب آنرا در کام خود فرو برد تحسین کردیم.
she wished the earth would open and swallow her enemies
آرزو میکرد که زمین دهان باز کند و دشمنان او را فروبکشد.
● (با اشتیاق یا به آسانی) جذب کردن، در آشامیدن، فهمیدن، درک کردن، پذیرفتن، به خود هموار کردن، تحمل کردن، زیر سبیلی در کردن
he swallowed books like drinking water
مثل آب خوردن کتابها را جذب میکرد.
her head could not swallow that problem
مغز او قادر به درک آن مسئله نبود.
they could not swallow the idea of being ruled by a young woman
آنان نمیتوانستند این فکر را بپذیرند که زن جوانی بر آنها حکومت کند.
they swallowed his words as gospel truth
حرفهای او را چون وحی منزل قبول میکردند.
I could not swallow this injustice
این بیعدالتی را نمیتوانستم تحمل کنم.
● (حرف خود را) پس گرفتن، استغفار کردن، انکار کردن
they forced Gallileo to swallow his claims
گالیله را مجبور کردند که ادعاهای خود را پس بگیرد.
you must either swallow your words or die
یا باید حرفهای خود را انکار کنی یا بمیری.
● (در خود) سرکوب کردن، کنار گذاشتن
to swallow a smile
لبخندی را سرکوب کردن
he decided to swallow his pride and ask his sister for help
تصمیم گرفت غرور را کنار بگذارد و از خواهرش کمک بخواهد.
he swallowed his anger
خشم خود را فرو داد.
● بلع، فروبری، قورت، قلپ
he ate the figs in one swallow
در یک حرکت انجیرها را بلعید.
he took a swallow of the bitter drug
یک قلپ از داروی تلخ را نوشید.
● لولهی مری، گلو
* a bitter pill to swallow
داروی تلخی که باید فرو داده شود، کار ناخوشایند ولی لازم، جام زهر
* swallow the bait
گول خوردن، باور کردن، ملعبه شدن