دیکشنری فارسی

swallow (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/swäl´ō/vt., vi., n.

● فرو دادن، بلع کردن، قورت دادن

chew the food well and then swallow

خوراک را خوب بجو و سپس فرو بده.

● (معمولا با: up) بلعیدن، لمباندن، بنکشیدن

he swallowed his lunch and rushed out

نهارش را بلعید و با شتاب رفت.

● (مجازی) درکام کشیدن، فروبردن، فروکشیدن، فراگرفتن، در بطن خود جادادن

we admired the view before the night swallowed it

ما آن منظره را پیش از آنکه شب آن‌را در کام خود فرو برد تحسین کردیم.

she wished the earth would open and swallow her enemies

آرزو می‌کرد که زمین دهان باز کند و دشمنان او را فروبکشد.

● (با اشتیاق یا به آسانی) جذب کردن، در آشامیدن، فهمیدن، درک کردن، پذیرفتن، به خود هموار کردن، تحمل کردن، زیر سبیلی در کردن

he swallowed books like drinking water

مثل آب خوردن کتاب‌ها را جذب می‌کرد.

her head could not swallow that problem

مغز او قادر به درک آن مسئله نبود.

they could not swallow the idea of being ruled by a young woman

آنان نمی‌توانستند این فکر را بپذیرند که زن جوانی بر آنها حکومت کند.

they swallowed his words as gospel truth

حرف‌های او را چون وحی منزل قبول می‌کردند.

I could not swallow this injustice

این بی‌عدالتی را نمی‌توانستم تحمل کنم.

● (حرف خود را) پس گرفتن، استغفار کردن، انکار کردن

they forced Gallileo to swallow his claims

گالیله را مجبور کردند که ادعاهای خود را پس بگیرد.

you must either swallow your words or die

یا باید حرف‌های خود را انکار کنی یا بمیری.

● (در خود) سرکوب کردن، کنار گذاشتن

to swallow a smile

لبخندی را سرکوب کردن

he decided to swallow his pride and ask his sister for help

تصمیم گرفت غرور را کنار بگذارد و از خواهرش کمک بخواهد.

he swallowed his anger

خشم خود را فرو داد.

● بلع، فروبری، قورت، قلپ

he ate the figs in one swallow

در یک حرکت انجیرها را بلعید.

he took a swallow of the bitter drug

یک قلپ از داروی تلخ را نوشید.

● لوله‌ی مری، گلو

* a bitter pill to swallow

داروی تلخی که باید فرو داده شود، کار ناخوشایند ولی لازم، جام زهر

* swallow the bait

گول خوردن، باور کردن، ملعبه شدن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن