دیکشنری فارسی

swank (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/swaŋk/n., adj., vi.

● (عامیانه)

● (لباس یا مبل و غیره) شیک (وکمی جلف)، توذوق زننده، نظر گیر

● (رفتار یا سخن) خودنمایانه، متظاهرانه، پرناز و افاده، پرادا و اطفار

● فیس و افاده کردن، (مبل و ملک و غیره) به رخ دیگران کشیدن، (به چیزی) نازیدن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن