دیکشنری فارسی

swarm (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/swôrm/n., vi., vt.

● (انبوه زنبوران که به همراه ملکه از کندوی خود برای ایجاد یک کوچ نشین جدید مهاجرت می‌کنند) گله‌ی زنبور، فوج زنبور

● زنبوران کندو

● جماعت (در حال حرکت)، گروه، سیل مردم، ازدحام، توف

a swarm of onlookers

سیلی از تماشاچیان

● (زنبوران) فوج وار حرکت کردن، به صورت گله پرواز کردن، انبوهیدن

the bees swarmed around him

زنبورها برسرش ریختند.

● ازدحام کردن، توفیدن، (گله وار) ریختن (در محلی)

people swarmed around his car

مردم ریختند دور اتومبیلش.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن