swathe (1)
معنی کامل و مثالها
/swäth, swāth/n., vt.
● قنداق کردن، درباند یا نوار پیچیدن، نوار پیچ کردن
her hands were swathed in bloody bandages
دستانش با زخم بندهای خونین باند پیچی شده بودند.
● دور چیزی را گرفتن، احاطه کردن، پیچیدن
Kristina had swathed herself in a white towel
کریستینا خود را در یک حولهی سفید پیچیده بود.
● وسیلهی پیچیدن: باند، نوار، زخم بند، پارچهی قنداق