دیکشنری فارسی

swathe (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/swäth, swāth/n., vt.

● قنداق کردن، درباند یا نوار پیچیدن، نوار پیچ کردن

her hands were swathed in bloody bandages

دستانش با زخم بندهای خونین باند پیچی شده بودند.

● دور چیزی را گرفتن، احاطه کردن، پیچیدن

Kristina had swathed herself in a white towel

کریستینا خود را در یک حوله‌ی سفید پیچیده بود.

● وسیله‌ی پیچیدن: باند، نوار، زخم بند، پارچه‌ی قنداق

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن