دیکشنری فارسی

swim (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/swim/n., adj., vi., vt.

● شنا کردن، شناوری کردن

I love swimming

من عاشق شنا هستم.

I learned to swim when I was five

پنج ساله بودم که شنا کردن را آموختم.

Iraj swims five miles

ایرج پنج مایل شنا می‌کند.

● شناور بودن، روی آب ماندن

oil swims on water

روغن بر آب شناور می‌ماند.

● (از آبگونه) پوشیده بودن، (کاملا) خیس بودن، اشباع بودن

she swims in money

خیلی پولدار است.

vegetables swimming in a thick sauce

سبزیجات آغشته به سس غلیظ

● لبریز بودن، پربودن، مملو بودن

eyes swimming with tears

چشمان اشک آلود

● شنا، شناوری

to go for a short swim

برای شنای مختصر رفتن

● فاصله‌ی شناوری یا شنا

a two mile swim

شنا به فاصله‌ی دو مایل

● (مخفف) swim bladder

● وابسته به شنا

swimsuit

لباس شنا

● چرخ زدن یا خوردن

she felt the room was swimming around her

احساس می‌کرد که اتاق دورسرش چرخ می‌خورد.

* in the swim

طبق مد امروز، متداول

* swim against the stream

خلاف جهت رودخانه حرکت کردن، خلاف رسم یا خواسته‌ی مردم و غیره عمل کردن

* swim a race

در مسابقه‌ی شنا شرکت کردن

* sink or swim

تباهی یا بقا

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن