دیکشنری فارسی

synchronicity

معنی فارسی

همزماني

معنی کامل و مثال‌ها

/siŋ´krǝ nis´ǝ tē/n., pl.

● همزمانی، هم رخدادی، مقارنه، هم هنگامی، همگامی

تعریف انگلیسی

noun
  1. the relation that exists when things occur at the same time “the drug produces an increased synchrony of the brain waves”

واژه‌های دیگر با معنی «همزماني»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن