دیکشنری فارسی

systematic

UKsistəmætik US'sıstə'mætık

معنی فارسی

مبني بر يک روش معين ، قاعده دار ، اسلوب دار ،

منظم ، مرتب ، اصولي

معنی کامل و مثال‌ها

/sis´tǝ mat´ik/adj.

● وابسته به سیستم خاص، سازگانی، هندادی، همستی

● تشکیل دهنده‌ی سیستم یا سازگان، هندادساز، همست ساز، سازگان ساز

● منظم، مرتب، سازمان یافته، سامانمند، بهسامان، از روی حساب و کتاب، از روی روش، روشمند

a systematic study of the causes of the Korean war

پژوهش روشمندی درباره‌ی علل جنگ کره

● وابسته به رده بندی (رجوع شود به: systematical) (taxonomic هم می‌گویند)

تعریف انگلیسی

adjective
  1. characterized by order and planning “the investigation was very systematic” “a systematic administrator”
  2. of or relating to taxonomy “taxonomic relations” “a taxonomic designation” “Pertains to noun: taxonomy (for: taxonomical), taxonomy (for: taxonomic)”

مترادف‌ها

adjective
(also systematical)
1. Methodical, orderly, regular.
2. Cosmical.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن