دیکشنری فارسی

tab (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/tab/n., vt.

● (تسمه یا حلقه‌ی فلزی و غیره که برای کشیدن یا آویختن و غیره به چیزی وصل است) نوار، تسمه، باریکه، قلاب، حلقه، برگه، زبانه

I open the can by pulling the metal tab

قوطی را با کشیدن زبانه‌ی فلزی باز می‌کنم.

● (از پارچه یا کاغذ و غیره) برچسب، زبانه‌ی لباس، بند، بندینک

the brand name is on a tab behind the collar of the shirt

نام سازنده بر زبانه‌ی پارچه‌ای در پشت یقه‌ی پیراهن دیده می‌شود.

● (بایگانی و پرونده داری - بخش جلو آمده‌ی پرونده یا کارت که نام پرونده و غیره را روی آن می‌نویسند) زبانه، نمایه، سرلوح

● (هواپیما) بالچه‌ی شهپر

● تسمه (و غیره) زدن، نواردار کردن، زبانه دار کردن، برچسب یا نمایه زدن (به)

● رجوع شود به: tabulate

● رجوع شود به: pull) strap)

● برگزیدن، انتخاب کردن، تخصیص دادن، کنار گذاشتن

the 14 million tabbed for school districts

14 میلیونی که برای حوزه‌های آموزشی کنار گذاشته شده است

he has been tabbed for the job

او را برای آن شغل در نظر گرفته‌اند.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن