دیکشنری فارسی

tab (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/tab/n.

● (عامیانه)

● صورت، صورتحساب، رسید، فهرست هزینه، حساب، هزینه

● کل هزینه، همه‌ی مخارج

one estimate puts the tab at 10 million

برحسب یکی از تخمین‌ها کل هزینه ده میلیون برآورد می‌شود.

* keep tabs (or a tab) on

پاییدن، مواظب بودن، دقیقا تحت مراقبت گرفتن، تحت نظر قرار دادن

the police have been keeping tabs on him

پلیس او را تحت نظر قرار داده است.

* pick up the tab

هزینه یا صورت‌حساب و غیره را پرداختن

every time we went to a restaurant, my father picked up the tab

هر بار که به رستوران می‌رفتیم پدرم صورتحساب را پرداخت می‌کرد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن