دیکشنری فارسی

tact

UKtækt UStækt

معنی فارسی

حضورذهن درگفتار واداب کارداني مهارت سليقه شعور ادراک ضرب

معنی کامل و مثال‌ها

/takt/n.

(در اصل) حس لامسه، پرماس

مردم داری (مهارت در انجام کار یا گفتن سخن بموقع و بجا)، موقع شناسی، کیاست، فراست، کاردانی، ملاحظه، تدبیر

it will require a lot of tact to keep her calm

آرام نگه داشتن او مستلزم تدبیر بسیار خواهد بود.

ظرافت طبع، حساسیت (در امور هنری)

precision and tact of interpretation

دقت و ظرافت تفسیر

مترادف‌ها

noun
1. (Rare.) Touch, feeling, taction, sense of feeling.
2. Adroitness (in appreciating circumstances and acting accordingly), skill (in saying or doing what is most appropriate to the occasion), quick judgment, nice perception, cleverness, dexterity, knack, savoir faire.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن