tail (1)
معنی کامل و مثالها
/tāl/n., adj., vt., vi.
● دم
the tail of a horse
دم اسب
once there was a donkey who did not have a tail...
بودست خری که دم نبودش ...
to wag one's tail
دم تکان دادن
● هر چیز دم مانند، عقب، دنباله، پشت دامن (یا پیراهن و غیره)
a bridal gown with a long tail
پیراهن عروس که دنبالهی بلند دارد
the tail of a kite
دنبالهی بادبادک
● دنبالهی شهاب ثاقب
a comet with a tail
ستارهی دنبالهدار
● ته هرچیز، ما تحت، بخش پایانی، انتها، (خودمانی) کون، بقچه بندی، کپل، آخر
to give somebody a smack on the tail
به کسی در کونی زدن
the tail end of the story
پایانیترین بخش داستان
toward the tail of the evening
نزدیکیهای آخر شب
● (معمولا جمع) پشت سکه، خط (در برابر: شیر head)
heads or tails?
شیر یا خط؟
● (بلند) حلقهی گیسو، طره
her blonde hair was braided in several long tails
موی طلایی او در چندین طرهی بلند بافته شده بود.
● پیروان، دنبالهروها، مشایعین، ملتزمان رکاب، ملازمان، همراهان
● ته رودخانه (در برابر: سر رودخانه a river's head)، پایین رودخانه یا دریاچه
● عقب هواپیما، دم هواپیما، دم موشک (یا پرتابه یا فضاناو)
● (جمع- عامیانه) ژاکت رسمی، (لباس سلام) کت دنبالهدار، فراک (tail coat و swallow-tailed coat هم میگویند)، (مردانه) لباس رسمی، لباس سلام
they were all wearing black tails and white ties
آنها همه کت سیاه دنباله دار و کروات سفید در بر داشتند.
● (خودمانی- زننده) جماع، گاییدن
● (خودمانی - زننده - زن) تیکه، چیز
● (چاپ) ته صفحه، پای صفحه
● از سوی پشت، از سمت عقب، پشتسوی، خلفی
an airplane's tail wind
باد پشت سوی هواپیما
● دم دار کردن، دنبالهدار کردن
he tailed a kite for his son
برای پسرش به یک بادبادک دنباله چسباند.
● دم (یا بخش دم مانند چیزی را) بریدن، بیدم کردن، دم (میوه و غیره را) گرفتن
to pit and tail cherries
هسته و دم گیلاسها را گرفتن
● (در مشایعت و غیره) د رعقب بودن، در آخر صف بودن، در پشت گروه همراهان بودن
● (معمولا با: in یا on - آجر یا تخته و غیره) از ته وصل کردن، ته آجر (و غیره را) در دیوار کار گذاشتن، از یک سو در دیوار کار گذاشتن
the bricks are tailed into the concrete wall
آجرها را از ته در دیوار بتونی کار گذاشتهاند.
● (خودمانی) پنهانی تعقیب کردن، زاغ سیاه کسی را چوب زدن
I tailed the spy to the restaurant
من جاسوس را محرمانه تا رستوران تعقیب کردم.
● تعقیب کننده، بپا، مراقب پنهانی
to put a tail on somebody
برای کسی مراقب پنهانی تعیین کردن
● (با: off یا away - کم کم) کوچک شدن، نوکتیز یا باریک شدن، کمرنگ شدن، ضعیف شدن، نقصان یافتن، کم شدن
Ali's voice tailed off as he walked away
همین طور که علی از ما دور میشد صدای او کمکم ضعیفتر میشد.
the storm tailed off
توفان کمکم از بین رفت.
in the fall the number of tourists starts to tail off
در پاییز تعداد توریستها کم میشود.
● تعقیب، (محرمانه) دنباله روی، تعاقب، ردیابی
ask him to get off my tail
از او بخواه که دست از سرم بردارد (دنبال من راه نیفتد).
* make head or tail of something
از چیزی سردر آوردن، فهمیدن
* on one's tail
(از نزدیک و محرمانه) در تعقیب کسی، دنبال کسی
* turn tail
(از خطر یا دشواری و غیره) فرار کردن، پشت کردن (به)، فلنگ را بستن
* with one's tail between one's legs
(در حال فرار یا کناره گیری) با سرافکندگی یا ترس