دیکشنری فارسی

tap (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/tap/n., vi., vt.

● (به طور سریع و ملایم) زدن، نواختن، ضربه زدن، آهسته زدن، تق تق زدن

she kept tapping her pencil on the table

مرتبا مداد خود را آهسته به میز می‌زد.

Iraj tapped me on the shoulder and said "get up"

ایرج دست به شانه‌ام زد و گفت ((بلند شو)).

● (با ضربه‌های تند و سبک) انجام دادن

Mehri tapped a letter on the typewriter

مهری با ماشین تحریر نامه‌ای را به سرعت تایپ کرد.

to tap a message with the fingers

بازدن انگشتان پیام فرستادن

● (مثلا برای عضویت در باشگاه) برگزیدن، پذیرفتن

two new athletes were tapped for membership

دو ورزشکار جدید برای عضویت بر گزیده شدند.

● (کفش) پاشنه یا تخت نوزدن، پینه دوزی کردن، پاشنه‌ی تازه، تخت تازه، گلمیخ پاشنه‌ی کفش

● رقص ((تپ)) (tap dance) کردن

● با صدای تپ تپ یاتلپ تلپ حرکت کردن

● ضربه‌ی سبک و تند، کم تکان، ریزتکان، تکانچه، تلنگر

I heard a tap on the door

صدای ضربه‌ی ملایمی را بر در شنیدم.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن