tar (1)
معنی کامل و مثالها
/tär/n., adj., vt.
● قیر، قطران
● (در لوله و حقهی چپق و پیپ و غیره) جرم، (لوله و حقهی وافور) سوخته، (لولهی بخاری) دوده (به ویژه اگر چسبان باشد والا soot بیشتر کاربرد دارد)
some tobaccos have a lot of tar and nicotine
میزان جرم و نیکوتین برخی توتونها زیاد است.
● قیرمالی کردن، با قیر پوشاندن، قیراندود کردن
tar the base of the walls thoroughly
پایهی دیوارها را خوب قیر اندود کن.
● قیر مانند، قیرگون، قیری، قطرانی
● قیرپوش، قیرخورده
* tar and feather
(روش شکنجه و اعدام در گذشته) قیرمالی کردن بدن برهنه و پرچسباندن به آن
* tarred with the same brush
دارای عیوب و نواقص مشابه، از یک قماش