دیکشنری فارسی

tar (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/tär/n., adj., vt.

● قیر، قطران

● (در لوله و حقه‌ی چپق و پیپ و غیره) جرم، (لوله و حقه‌ی وافور) سوخته، (لوله‌ی بخاری) دوده (به ویژه اگر چسبان باشد والا soot بیشتر کاربرد دارد)

some tobaccos have a lot of tar and nicotine

میزان جرم و نیکوتین برخی توتون‌ها زیاد است.

● قیرمالی کردن، با قیر پوشاندن، قیراندود کردن

tar the base of the walls thoroughly

پایه‌ی دیوارها را خوب قیر اندود کن.

● قیر مانند، قیرگون، قیری، قطرانی

● قیرپوش، قیرخورده

* tar and feather

(روش شکنجه و اعدام در گذشته) قیرمالی کردن بدن برهنه و پرچسباندن به آن

* tarred with the same brush

دارای عیوب و نواقص مشابه، از یک قماش

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن