tarnish
معنی فارسی
ازجلا انداختن تيره کردن کدرکردن بي رونق کردن لکه دار کردن تيره شدن
معنی کامل و مثالها
/tär´nish/vt., vi., n.
● (سطح فلز - در اثر مجاورت با هوا و غیره) کدر کردن یا شدن، از جلا افتادن، سیاه شدن
the silver tray needs to be polished, it is badly tarnished
سینی نقره نیاز به جلا دادن دارد چون بد جوری سیاه شده است.
● (خاطره یا شهرت و غیره) لکهدار کردن یا شدن، مکدر شدن یا کردن، خدشهدار کردن
to tarnish one's memory
خاطرهی کسی را مکدر کردن
her good name has become tarnished
نام نیک او لکهدار شده است.
● کدر شدگی، ماتی، سیاه شدگی
the tarnish on the old mirror
کدرشدگی آینهی کهنه
● لکه، کدورت، عیب، ننگ
مترادفها
I. verb active
Soil, stain, sully, deface, dim, discolor, dull, blemish.
II. noun
Soil, stain, spot, blemish, blot.