دیکشنری فارسی

tarnish

UKtɑːniʃ US'tɑ:nıʃ

معنی فارسی

ازجلا انداختن تيره کردن کدرکردن بي رونق کردن لکه دار کردن تيره شدن

معنی کامل و مثال‌ها

/tär´nish/vt., vi., n.

(سطح فلز - در اثر مجاورت با هوا و غیره) کدر کردن یا شدن، از جلا افتادن، سیاه شدن

the silver tray needs to be polished, it is badly tarnished

سینی نقره نیاز به جلا دادن دارد چون بد جوری سیاه شده است.

(خاطره یا شهرت و غیره) لکه‌دار کردن یا شدن، مکدر شدن یا کردن، خدشه‌دار کردن

to tarnish one's memory

خاطره‌ی کسی را مکدر کردن

her good name has become tarnished

نام نیک او لکه‌دار شده است.

کدر شدگی، ماتی، سیاه شدگی

the tarnish on the old mirror

کدرشدگی آینه‌ی کهنه

لکه، کدورت، عیب، ننگ

مترادف‌ها

I. verb active
Soil, stain, sully, deface, dim, discolor, dull, blemish.
II. noun
Soil, stain, spot, blemish, blot.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن