دیکشنری فارسی

tarry (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/tar´ē/n., vt., vi.

● تاخیر کردن، تاخیر داشتن، دیر کردن، پلکیدن

don't tarry or the train will leave

تاخیر نکن والا ترن خواهد رفت.

● (به طور موقت) اقامت کردن، (در محلی) ماندن، توقف کردن

we had no reason to tarry in Yazd

دلیلی نداشت که در یزد توقف کنیم.

● صبر کردن، انتظار کشیدن

we did not tarry long before the gate was opened

پیش از باز شدن دروازه زیاد انتظار نکشیدیم.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن