tarry (1)
معنی کامل و مثالها
/tar´ē/n., vt., vi.
● تاخیر کردن، تاخیر داشتن، دیر کردن، پلکیدن
don't tarry or the train will leave
تاخیر نکن والا ترن خواهد رفت.
● (به طور موقت) اقامت کردن، (در محلی) ماندن، توقف کردن
we had no reason to tarry in Yazd
دلیلی نداشت که در یزد توقف کنیم.
● صبر کردن، انتظار کشیدن
we did not tarry long before the gate was opened
پیش از باز شدن دروازه زیاد انتظار نکشیدیم.