task (JF) معنی فارسی تکليف واژههای دیگر با معنی «تکليف» task-oriented تکليف گرا abeyant بي تكليف، معلق، متوقف task analysis تحليل تکليف interrupted task تکليف ناتمام unfinished task تکليف ناتمام subadult نزديک سن تکليف، نيمه بالغ. low level task تکليف سطح پايين. declaration of trust اظهارنامه تکليف به قبض، اظهارنامه اي که ناقل به منتقل اليه يا، مصالح به متصالح مي دهد و در آن به او imposition تحميل، تکليف، باج duties وظيفه، تکليف، فرض