دیکشنری فارسی

tassel (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/tas´ǝl/n., vt., vi.

● منگوله، شرابه، آویز

the tassel on the cap of a university professor

منگوله‌ی کلاه استاد دانشگاه

● هر چیز منگوله مانند، (ذرت) کاکل، کلاله

● (ذرت و غیره) کاکل درآوردن، کلاله دار شدن

● با منگوله آراستن، منگوله دار کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن