دیکشنری فارسی

tear (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/tir/n., vi.

● اشک، سرشک

a drop of tear

یک قطره اشک

a tear-stained face

چهره‌ی لک شده با اشک

● (جمع) گریه، اشک(ها)

her eyes filled with tears

چشمانش پر از اشک شد.

her story brought tears to our eyes

داستان او ما را به گریه انداخت (اشک به چشمانمان آورد).

● (جمع) اندوه، غم

● هر چیز شفاف و اشک مانند، انگم شفاف

● پر اشک کردن، اشک ریختن

my eyes were tearing in the smoke-filled room

در اتاق پر دود چشمانم به اشک افتاده بود.

* in tears

گریان، اشک ریزان، در حال گریه

at his funeral we were all in tears

در مجلس ختم او ما همه گریان بودیم.

* move (or reduce) to tears

به گریه انداختن، گریان کردن

* shed (or weep) tears

اشک ریختن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن