tear (2)
معنی کامل و مثالها
/tir/n., vi.
● اشک، سرشک
a drop of tear
یک قطره اشک
a tear-stained face
چهرهی لک شده با اشک
● (جمع) گریه، اشک(ها)
her eyes filled with tears
چشمانش پر از اشک شد.
her story brought tears to our eyes
داستان او ما را به گریه انداخت (اشک به چشمانمان آورد).
● (جمع) اندوه، غم
● هر چیز شفاف و اشک مانند، انگم شفاف
● پر اشک کردن، اشک ریختن
my eyes were tearing in the smoke-filled room
در اتاق پر دود چشمانم به اشک افتاده بود.
* in tears
گریان، اشک ریزان، در حال گریه
at his funeral we were all in tears
در مجلس ختم او ما همه گریان بودیم.
* move (or reduce) to tears
به گریه انداختن، گریان کردن
* shed (or weep) tears
اشک ریختن