tell (1)
معنی کامل و مثالها
/tel/vt., vi.
● گفتن
tell me your name
نامت را به من بگو.
I told him
به او گفتم.
he told us that he was sick
به ما گفت که مریض است.
to tell a lie
دروغ گفتن
to tell a story
قصه گفتن
tell her to wait
به او بگو صبر کند.
to tell the truth
حقیقت را گفتن
● برشمردن، ذکر کردن، بیان کردن، شرح دادن
Ahmad walked around the city walls and told the towers
احمد اطراف دیوارهای شهر را پیمود و برجها را شمرد.
to tell one's beads
دانههای تسبیح را برشمردن
this recipe tells how to make salads
این دستور آشپزی طرز درست کردن سالاد را شرح میدهد.
dancers who tell stories through bodily gestures
رقصندگانی که با حرکات بدن، داستان بیان میکنند.
this story tells about his childhood
این داستان کودکی او را شرح میدهد.
● افشا کردن، بر ملا کردن، آشکار کردن، اطلاعات دادن، آگاه کردن، اعلام کردن، گزارش دادن، بروز دادن
to tell a secret
رازی را افشا کردن
fossils tell much about the past
سنگوارهها دربارهی گذشته اطلاعات فراوان میدهند.
to kiss and tell
بوسیدن و بروز دادن
her words and smiles told her evident delight in ballet
سخنان و لبخندهایش، شیفتگی بارز او را نسبت به رقص باله آشکار میکرد.
they told us of their plans
آنان نقشههای خود را به ما اطلاع دادند.
● ندا دادن
his conscience told him not to do anything wrong
وجدان به او ندا داد که هیچ کار خلافی نکند.
● تشخیص دادن، تمیز دادن، فهمیدن، دانستن
a child can not tell right from wrong
بچه فرق میان درست و غلط را نمیداند.
can you tell the difference between these two rugs?
فرق میان این دو قالیچه را تشخیص میدهی؟
how can you tell if this painting is a masterpiece?
از کجا میتوانی بفهمی که این نقاشی شاهکار است؟
one can not tell the future
آینده را نمیتوان دانست.
● (با: on یا of) چغلی کردن، افشاگری کردن، خبر دادن، لو دادن، سخن چینی کردن، خبرکشی کردن
every time he did something wrong his sister would tell on him
هرگاه کار بدی میکرد خواهرش او را لو میداد.
the two brothers never told on each other
آن دو برادر هرگز بر علیه همدیگر سخنچینی نمیکردند.
● اثر کردن
recent events were beginning to tell on her nerves
رویدادهای اخیر داشت بر اعصاب او اثر میکرد.
the embargo was beginning to tell
تحریم اقتصادی داشت اثر میگذاشت.
efforts that are beginning to tell
کوششهایی که دارند موثر واقع میشوند
* all told
جمعا، روی هم رفته، جملگی
* do tell!
(امریکا - عامیانه) راستی!، راست میگی!
* I'll tell you what
(عامیانه) بگذار ببینم، بهتر است که، از من بشنو
* live to tell the tale
از خطر جان به در بردن و برای دیگران گزارش دادن
* tell me another!
(عامیانه) حرفت را باور نمیکنم!، دست از این حرفها بردار!
* tell off
1- بر شمردن (و از جمع کل جدا کردن) 2- (عامیانه) شدیدا موآخذه کردن 3- جداکردن، انتخاب کردن
* tell on
1- اثر کردن بر (معمولا اثر منفی)، اثر داشتن 2- لو دادن، چغلی کردن، خبر کشی کردن
* tell tales about somebody
غیبت کسی را کردن، پشت سر کسی حرف زدن
* tell that to the marines!
(عامیانه) حرفهایت را باور نمیکنم!، کم دروغ بگو!
* tell the time (or tell time)
ساعت را خواندن، وقت روز را دانستن
he is only three-he can't tell time
سه سال بیشتر ندارد و نمیتواند ساعت بخواند.
* tell the truth and shame the devil
حتی اگر به ضررت تمام میشود راست بگو
* tell the world
آشکارا به همه اعلام کردن، به جهانیان گفتن
* there is no telling
نمیتوان گفت، نمیتوان پیش بینی کرد
* to tell (you) the truth
راستش را بخواهی (بخواهید)، راستی
* you're telling me!
(عامیانه) کاملا موافقم!، نیازی به گفتن ندارد!، خودم بهتر میدانم!