دیکشنری فارسی

tend (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/tend/vt., vi.

● پرستاری کردن، پروردن، تیمار کردن، پرورش دادن

to tend plants

گیاه پرورش دادن

to tend the sick

از بیماران پرستاری کردن

● مراقبت کردن، پاییدن، نگهداری کردن، مواظبت کردن

who is tending the store in your absence?

در غیاب تو، کی از مغازه مراقبت می‌کند؟

● (کشتیرانی) آماده بودن، هشیار بودن، مواظب بودن

● توجه کردن (به)، رسیدگی کردن، پرداختن به

you mind your own business and I'll tend to mine

تو سرت به کار خودت باشد و من هم به کارهای خودم می‌رسم (در کار من دخالت نکن).

* tend on

خدمت کردن، دست به سینه جلوی کسی ایستادن، تیمار کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن