tense (1)
معنی کامل و مثالها
/tens/adj.,
● کشیده، تنگ، تنیده، منقبض
the string of a bow must be very tense
زه کمان باید خیلی کشیده باشد.
to tense one's muscles
عضلات خود را منقبض کردن
faces tense with anxiety
چهرههای تنیده از شدت نگرانی
● نگران، دلواپس، ناراحت، عصبی
he is a very tense person
او آدمی بسیار عصبی است.
● نگران کننده، پر تنش
a tense situation
یک وضعیت پر تنش
the game is getting tenser all the time
مسابقه دارد مرتبا هیجان انگیزتر میشود.
● (آواشناسی) تنیده، سخت
tense vowels and lax vowels
واکههای تنیده و واکههای رها
● تنیده شدن یا کردن، کشیده کردن یا شدن، منقبض شدن یا کردن
* get tensed up
تنیده شدن، خود را جمع و جور کردن، عصبی شدن
as soon as he sat on the dentist chair, he tensed up
تا روی صندلی دندانپزشک نشست، عصبی شد.