دیکشنری فارسی

tense (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/tens/adj.,

● کشیده، تنگ، تنیده، منقبض

the string of a bow must be very tense

زه کمان باید خیلی کشیده باشد.

to tense one's muscles

عضلات خود را منقبض کردن

faces tense with anxiety

چهره‌های تنیده از شدت نگرانی

● نگران، دلواپس، ناراحت، عصبی

he is a very tense person

او آدمی بسیار عصبی است.

● نگران کننده، پر تنش

a tense situation

یک وضعیت پر تنش

the game is getting tenser all the time

مسابقه دارد مرتبا هیجان انگیزتر می‌شود.

● (آواشناسی) تنیده، سخت

tense vowels and lax vowels

واکه‌های تنیده و واکه‌های رها

● تنیده شدن یا کردن، کشیده کردن یا شدن، منقبض شدن یا کردن

* get tensed up

تنیده شدن، خود را جمع و جور کردن، عصبی شدن

as soon as he sat on the dentist chair, he tensed up

تا روی صندلی دندانپزشک نشست، عصبی شد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن