دیکشنری فارسی

tent (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/tent/n., adj., vi., vt.

● چادر، خیمه، خرگاه، مظله، پرده سرای، کیان

to set up a tent

چادر زدن

● هر چیز چادر مانند

an oxygen tent

چادر یا محفظه‌ی اکسیژن

● خیمه مانند

● چادر نشینی کردن، در چادر زندگی کردن

● با چادر (یا هر چیز خیمه مانند) پوشاندن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن