دیکشنری فارسی

test (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/test/n., vt., vi.

● آزمایش، آزمون، امتحان، تست، سنجش

a mid-term test

امتحان وسط نیمسال

an intelligence test

آزمون هوش

a blood test

آزمایش خون

● محک، معیار، بوته، آزمونه

test of experience

محک تجربه

● سوگند، بیعت

● (مجازی) وسیله‌ی سنجش

the delay was a test of our patience

آن تاخیر صبر ما را در بوته‌ی آزمایش قرارداد.

● (در اصل) رجوع شود به: cupel

● (فلز را در بوته یا قال) پالودن، تصفیه کردن

● آزمون کردن، آزمایش کردن، امتحان کردن، سنجیدن

she tested them on grammar

آنها را از نظر دستور زبان امتحان کرد.

to test for blood suger

برای (سنجش) قند خون را مورد آزمایش قرار دادن

a well-tested remedy

درمانی که بارها امتحان شده‌است

testing nuclear weapons under the sea

آزمایش کردن سلاح‌های اتمی در زیر دریا

● (در نتیجه‌ی آزمایش) حایز مقام یا رتبه‌ی معینی شدن

she tested high in physics

در امتحان فیزیک نمره‌اش در سطح بالا بود.

● آزمایشی، به منظور آزمایش، امتحانی

* put to the test

آزمودن، در بوته‌ی آزمایش قرار دادن

* stand the test of time

در اثر مرور زمان ارزش خود را ثابت کردن، خوب دوام آوردن

* test-drive

(مثلا هنگام خرید اتومبیل) به طور آزمایشی راندن

* test match

(بازی‌های راگبی و کریکت) مسابقه‌ی بین‌المللی (معمولا یکی از چندین مسابقه)

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن