دیکشنری فارسی

theater or theatre

معنی کامل و مثال‌ها

/thē´ǝ tǝr/n.

● تماشاخانه، تئاتر، نمایش‌سرا

Sa'di Theater

تماشاخانه‌ی سعدی

a large theater

یک تماشاخانه‌ی بزرگ

● نمایش

the theater of the absurd

نمایش پوچی

● (بیمارستان و غیره) اتاق عمل (operating theater هم می‌گویند)

the patient is on her way to the theater

دارند بیمار را به اتاق عمل می‌برند.

● صحنه، پهنه، پیکارگاه

in the Pacific theater the war intensified

جنگ در صحنه‌های نبرد اقیانوس آرام شدیدتر شد.

● نمایشنامه

● هنر تئاتر

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن