think (1)
معنی کامل و مثالها
/thiŋk/vt., vi.,
● اندیشیدن، فکر کردن، تفکر کردن، سگالیدن
think before you act!
پیش از اقدام فکر بکن!
I like to think about God
دوست دارم دربارهی خدا اندیشه کنم.
don't think too much about money
دربارهی پول زیاد فکر نکن.
are animals able to think?
آیا حیوانات قادر به تفکر هستند؟
● گمان کردن، خیال کردن، پنداشتن، دانستن
I don't think it will rain
گمان نمیکنم باران بیاید.
I thought I was dead
خیال کردم مردهام.
who do you think you are!
خیال میکنی کی هستی!
● سبک و سنگین کردن، تعیین کردن، بررسی کردن
think what your next step should be
دربارهی اقدام بعدی خود تصمیم بگیر.
● در (مد) نظر گرفتن، تصور کردن
think what the future holds
در نظر بگیر که آینده در بطن خود چه دارد.
you can't think how happy I am to see you!
نمیتوانی تصور بکنی که چقدر از دیدن تو خوشحالم!
● به یاد آوردن، به خاطر آوردن
think what joy was ours
به یاد بیاور که چقدر خوش بودیم.
● در نظر داشتن، قصد داشتن، در پی چیزی بودن، در فکر بودن، اندیشه کردن
if I can, I am thinking of ...
در پی آنم که گر زدست بر آید ...
I was thinking that when I got to the rosebush...
در نظر داشتم که چون به درخت گل رسم ...
we are thinking of buying a new house
قصد داریم یک خانهی نو بخریم.
he is thinking of resigning
قصد دارد استعفا بدهد.
● عقیده داشتن، باور داشتن
he thinks that communism is dead
او معتقد است که کمونیسم مرده است.
● (با: of) به اندیشهی چیزی افتادن، به فکر چیزی افتادن، فکر چیزی را کردن، ابداع کردن، کشف کردن
he was not the first man to think of inventing a flying machine
او اولین کسی نبود که به فکر اختراع یک ماشین پرنده افتاد.
● (عامیانه) اندیشه، فکر
let's give it a good think!
بیا خوب دربارهی آن فکر کنیم.
I'd better have a think before I decide
بهتر است قبل از تصمیمگیری کمی فکر کنم.
● (عامیانه) وابسته به اندیشه، تفکری، فکری، اندیشه انگیز
a new think film
یک فیلم جدید تفکر انگیز
* think (all) the world of
بسیار دوست داشتن یا تحسین کردن، نور چشم خود دانستن
* think better of
1- عقیدهی بهتری داشتن (دربارهی چیزی یا کسی) 2- (پس از تفکر) تجدید نظر کردن
* think fit
مناسب دانستن، بجا پنداشتن
* think little (or nothing) of
1- اهمیت ندادن، مهم نپنداشتن 2- تردید نکردن
* think nothing of it!
اهمیت ندارد! قابل ندارد!، بفرمایید!، چوبکاری نفرمایید!
* think on (or upon)
(قدیمی) قصد کردن، مورد ملاحظه قرار دادن
* think out
کاملا مورد تفکر قرار دادن، تا پایان کار را سنجیدن، مورد بررسی دقیق قرار دادن
* think out loud (or think aloud)
افکار خود را آشکار کردن، بلند بلند فکر کردن
* think over
مورد تفکر مجدد قرار دادن، باز اندیشی کردن
* think through
چیزی را تا پایان مورد تفکر قرار دادن، از آغاز تا پایان کاری را سنجیدن
* think twice
مجددا مورد تفکر قرار دادن، مداقه کردن
* think up
ابداع کردن، اختراع کردن، از خود درآوردن، به فکر (کسی) رسیدن