tip (1)
معنی کامل و مثالها
/tip/n., vt.
● نوک، سر، راس، قله، تارک
the tip of my finger
نوک انگشت من
the tip of the hill
قلهی تپه
the southern tip of that island
راس جنوبی آن جزیره
the tips of the bird's wings were red
نوک بالهای پرنده قرمز رنگ بود.
the sharp tip of the spear
نوک تیز نیزه
from the tip of her toe to the tip of her head
از نوک پا تا نوک سرش
● ته
● نوکدار کردن، راس یا تارک زدن (به چیزی)
the natives tipped their arrows with metal
بومیان به پیکانهای خود نوک فلزی میزدند.
● نوک چیزی را پوشاندن
* tip in
(صحافی - نقشه یا جدول یا تصویر به داخل) کتاب چسباندن
* tip of the iceberg
نمونهی کوچکی از مشکلات بزرگتر و پنهان
* tip of the tongue
نوک زبان، سرزبان، کاک