دیکشنری فارسی

tip (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/tip/n., vt.

● نوک، سر، راس، قله، تارک

the tip of my finger

نوک انگشت من

the tip of the hill

قله‌ی تپه

the southern tip of that island

راس جنوبی آن جزیره

the tips of the bird's wings were red

نوک بال‌های پرنده قرمز رنگ بود.

the sharp tip of the spear

نوک تیز نیزه

from the tip of her toe to the tip of her head

از نوک پا تا نوک سرش

● ته

● نوک‌دار کردن، راس یا تارک زدن (به چیزی)

the natives tipped their arrows with metal

بومیان به پیکان‌های خود نوک فلزی می‌زدند.

● نوک چیزی را پوشاندن

* tip in

(صحافی - نقشه یا جدول یا تصویر به داخل) کتاب چسباندن

* tip of the iceberg

نمونه‌ی کوچکی از مشکلات بزرگتر و پنهان

* tip of the tongue

نوک زبان، سرزبان، کاک

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن