tip (2)
معنی کامل و مثالها
/tip/n., vt., vi.
● ضربهی تند و سبک زدن (tap هم میگویند)، نرم کوفتن
● ضربهی تند و سبک، نرم کوب
I gave him a tip on the shoulder and said, "hello!"
دستی بر شانهاش زدم و گفتم "سلام!"
● (معمولا با: off - محرمانه) هشدار دادن، با خبر کردن، خبردادن، آگاهاندن، اطلاع دادن
one of the conspirators tipped the police off
یکی از توطئه کنندگان به پلیس اطلاع داد.
● (با نوک دست یا راکت) توپ را زدن، با سرپنجه زدن
the ball hit the hoop but I tipped it in
توپ به حلقه اصابت کرد ولی من با سرپنجه آن را وارد حلقهی بسکتبال کردم.
● اطلاع محرمانه، آگهداد نهانی
a tip-off given by an anonymous person led to the arrest of the accused
هشداری که از سوی شخص ناشناس داده شده بود منجر به بازداشت متهم شد.
● اشاره، راهنمایی، رهنمود، پند
he gave me a few tips on how to operate the old computer
دربارهی به کار انداختن آن کامپیوتر قدیمی به من چند راهنمایی کرد.
● انعام، شاگردانه، داشاد، دهش
should the tip be paid separately?
آیا انعام را باید جداگانه داد؟
I gave the waiter a ten-dollar tip
به پیشخدمت ده دلار انعام دادم.
● انعام دادن، شاگردانه دادن
uncle Ahmad Khan always tipped generously
عمو احمدخان همیشه انعامهای سخاوتمندانه میداد.
* tip one's hand
(عامیانه) نقشه یا تصمیم خود را بروز دادن (معمولا ناخودآگاهانه)، دست خود را رو کردن