دیکشنری فارسی

tip (3)

معنی کامل و مثال‌ها

/tip/n., vt., vi.

● (معمولا با: over) واژگون کردن یا شدن، چپه کردن یا شدن، یک وری کردن یا شدن، کج کردن یا شدن

he tipped his head to one side

سرش را به یک سو کج کرد.

the wind was so strong that it tipped the car over

باد آنقدر زور داشت که اتومبیل را چپه کرد.

the children tipped the table and the cup fell off

بچه‌ها میز را کج کردند و فنجان افتاد.

● (در سلام و تعارف - مرد) کلاه خود را لمس کردن یا از سر برداشتن و دوباره به سر گذاشتن

when he sew the ladies, he greeted them and tipped his hat

وقتی که خانم‌ها را دید سلام کرد و دست به کلاهش زد.

● (انگلیس) زباله دان، تل آشغال

* tip the scales at ...

(روی ترازو) دارای وزن ... بودن

the champion tipped the scales at two hundred pounds

وزن آن قهرمان دویست پوند بود.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن