دیکشنری فارسی

tire (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/tīr/vi., vt.

● خسته کردن یا شدن، مانده شدن یا کردن، خستن، از پا درآمدن، کوفته شدن

driving tires me

رانندگی مرا خسته می‌کند.

tired eyes

چشمان خسته

a tired old man

پیر مرد وامانده

● زده شدن یا کردن، ملول کردن یا شدن، کسل کردن یا شدن

I am tired of beasts and demons, I long for humans

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

the monotonous and tiring voice of that preacher

صدای یکنواخت و کسل کننده‌ی آن واعظ

* tire out

کاملا خسته کردن، فرسودن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن