to animals معنی فارسی ساکن زمين واژههای دیگر با معنی «ساکن زمين» tellurian ساکن زمين، زميني Hyperborean ساکن دورترين نقطه شمالي زمين - بسيار سرد، بسيار سرد، وابسته به شمال زيان يا هيپربوريانها antipode نقطه مقابل يا متقاطر کسي که در نقطه مقابل ما، روي زمين ساکن است rain-worm کرم خاکي، خراتين، ادم پست earthling ساکن جهان، اهل زمين