to bear oneself معنی فارسی حرکت کردن واژههای دیگر با معنی «حرکت کردن» have way on حرکت کردن whid تند حرکت کردن، سريع جنبيدن make leeway حرکت پهلويي کردن، به پهلو حرکت کردن sinuating حرکت کردن به طور قيقاجي، قيقاج رفتن، حرکت سينوسي (دريايي) sway away رد کردن ضربه با حرکت بدن (بوکس) go baseline حرکت کردن در امتداد خط پاياني براي، دريافت پاس brush block سد کردن سبک براي ايجاد تاخير در حرکت، رقيب (فوتبال آمريکايي) leg before wicket حرکت غيرمجاز توپزن در سد کردن راه توپ، با پا يا بدن (کريکت) pedrail اسباب خودکار براي آسان کردن حرکت ماشينهاي، سنگين در جاده هاي ناهموار draw away جلوتر از ديگران حرکت کردن (در مسابقه وغيره)، ديگران را پست سرگذاشتن.