to bring into play معنی فارسی بکارانداختن دايرکردن واژههای دیگر با معنی «بکارانداختن» exploit بکارانداختن، استخراج کردن، بهره برداري کردن از invest گذاردن، نهادن، گماشتن put on (vi & vt) :تحميل کردن، گذاردن، صرف کردن intension شدت، زيادي، عزم