to fall in معنی فارسی فروريختن فروکشيدن موافقت کردن شکم دادن راست امدن واژههای دیگر با معنی «فروريختن» break down سقوط ناگهاني، درهم شکننده، فروريختن mowed چيدن، درو کردن، فروريختن demolish ويران کردن، خراب کردن، فروريختن disintegrate خردکردن، تجزيه کردن، تجزيه شدن disintegrator خردکردن، تجزيه کردن، تجزيه شدن batter خردکردن، داغان کردن، خراب کردن