to get on one's nerve معنی فارسی کوک کردن عصباني کردن واژههای دیگر با معنی «کوک کردن» overwind بيش از اندازه کوک کردن، زياد پيچيدن tuning pipe ناي مخصوص کوک وميزان کردن بعضي الات، موسيقي. attune هم آهنگ کردن، هم کوک کردن، وفق دادن baste کوک زدن، چرب کردن (گوشت کبابي براي اينکه نسوزد)، چوب زدن