to grow downwards معنی فارسی کم شدن کاسته شدن روبکاهش گذاردن واژههای دیگر با معنی «کم شدن» lessen کم شدن، کمتر شدن، کوچک (تر) شدن luminance decay کم شدن روشنايي taper off کم کم باريک شدن، مخروطي شدن، تدريجا متوقف شدن. t omelted away کم کم نابود يا کوچک شدن hypobaric مربوط به ارزيابي آثار کم شدن فشار جو، مربوط به کم شدن فشار جو alluviation رسوبات ماسه و شن ناشي از کم شدن سرعت، جريان رودخانه penalty kicker بازيگر ماهر که هنگام کم شدن تعداد افراد، تيم نقش مهمي در دفاع دارد decalescence کم شدن حرارت فلز هنگام تغيير و تبديل ان در، کوره . minish کم کردن، کم شدن dehydration (جغ.)پسابش، (طب) کم شدن اب بدن، وابشت.