to make a معنی فارسی نمودار کردن ظاهرساختن واژههای دیگر با معنی «نمودار کردن» foreshorten کوتاه نمودار کردن unveil حجاب برداشتن از روي، نمودار کردن، اشکار کردن materialize مادي کردن، مادي انگاشتن، مجسم کردن