to make one's mark معنی فارسی برجسته شدن ، مشهور شدن ، نشان بجاي امضا گذاشتن واژههای دیگر با معنی «برجسته شدن» thermokarst عوارض برجسته اي که از ذوب شدن يخها و، توليد سوراخها و غارها در زمين حاصل ميشود budding شکوفه کردن، غنچه کردن، جوانه کردن cocked hat کلاهک مسلح شدن مين، کلاهک برجسته، چند ضلعي موقعيت