to sheer off معنی فارسی جدا شدن قهر کردن واژههای دیگر با معنی «جدا شدن» severability قابليت جدا شدن، قابليت سواشدن، قابليت تقسيم. leave the jetty جدا شدن از اسکله toe-off جدا شدن پنجه پا از زمين tearaway از روي بيميلي جدا شدن از.، تکرو، سرکش abstriction جدا شدن طبيعي هاگها از هاگدان، ريزش cut off velocity سرعت موشک در لحظه جدا شدن موتور، سرعت صعود نهايي موشک lift-off جدا شدن يک هواپيما يا هر رسانگر ديگر از، زمين يا از رسانگر مادر schismatize شقاق داشتن، جدا شدن از، تفرقه انداختن. isoable جدا شدني، قابل جدا شدن lift off جهش اوليه موشک يا گلوله هنگام شروع پرتاب، جدا شدن از سکو