to take one's rest معنی فارسی استراحت کردن اسودن خوابيدن راحت کردن واژههای دیگر با معنی «استراحت کردن» lie down استراحت کردن، استراحت کوتاه، تسامح کردن lie up (بعد از فعاليت) استراحت کردن، در بستر ماندن، در اغل ماندن bucket step فيکس کردن پا براي استراحت (کوهنوردي) lie by تورفتگي ديوار يا دوراهي، معبر تنگ، غير فعال باقي ماندن