to take wing معنی فارسی پرواز کردن پابفرارگذاشتن واژههای دیگر با معنی «پرواز کردن» flight coordination هماهنگ کردن پرواز، هماهنگي پرواز hedgehop در ارتفاع کم پرواز کردن، کوته پروازي کردن aircraft turn around آماده کردن هواپيما براي پرواز يا اجراي، عمليات aviate هواپيمايي کردن، پرواز کردن flat hat (باهواپيما در ارتفاع کم)، بي باکانه پرواز کردن. bombing angle زاويه رها کردن بمب، زاويه پرتاب بمب، زاويه پرواز هواپيما در هنگام رها کردن hopped رازک، (درجمع) ميوه رازک رازک زدن به، رازک بار اوردن flight پرواز، پرش، هجرت lavitate سبک شدن، و در هواپرواز کردن، در هوا پرواز دادن blast off پرواز(درمورد موشک)، شروع بپرواز کردن.