دیکشنری فارسی

toil (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/toil/vi., vt., n.

● زحمت کشیدن، رنجبری کردن، (سخت) کار کردن، جان کندن، مروسیدن

much did I toil in these thirty years...

بسی رنج بردم در این سال سی...

workers who toiled in coal mines from morning to evening

کارگرانی که در کان زغالسنگ صبح تا شب زحمت می‌کشیدند

● (با سختی) پیشرفتن، حرکت کردن، بالا رفتن

to toil up a mountain

با زحمت از کوه بالا رفتن

I had to toil on through 500 more pages

مجبور بودم با هر مشقتی که شده 500 صفحه‌ی دیگر را بخوانم.

● زحمت، رنجبری، جان کنی، خون دل، مشقت، کار طاقت فرسا، ممارست

I have nothing to offer but blood, toil, tears, and sweat

(چرچیل) نوید چیزی جز خون و مشقت و اشک و عرق جبین را نمی‌دهم.

● (در اصل) کشمکش، تقلا، کشاکش، تلاش

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن