tow (1)
معنی کامل و مثالها
/tō/vt., n.
● (باطناب یا سیم و غیره به دنبال خود) کشیدن، یدک کشیدن، بکسل کردن، کشان کشان بردن
their car broke down and it was towed to the repair shop
اتومبیل آنها خراب شد و آن را تا تعمیرگاه بکسل کردند.
a coastguard cutter towed the crippled ship to harbor
یک قایق پاسداران ساحلی کشتی از کار افتاده را تا بندرگاه یدککشی کرد.
● یدک کشی، بکسل
● رجوع شود به: towline
● هر چیزی که یدک کشی شود
* in tow
1- در حال یدک کشی شدن 2- در دنبال
a mother with her children in tow entered the room
مادری که بچههایش به دنبالش حرکت میکردند وارد اتاق شد.
3- تحت سرپرستی (کسی)، زیر کنترل کسی