دیکشنری فارسی

tow (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/tō/vt., n.

● (باطناب یا سیم و غیره به دنبال خود) کشیدن، یدک کشیدن، بکسل کردن، کشان کشان بردن

their car broke down and it was towed to the repair shop

اتومبیل آنها خراب شد و آن را تا تعمیرگاه بکسل کردند.

a coastguard cutter towed the crippled ship to harbor

یک قایق پاسداران ساحلی کشتی از کار افتاده را تا بندرگاه یدک‌کشی کرد.

● یدک کشی، بکسل

● رجوع شود به: towline

● هر چیزی که یدک کشی شود

* in tow

1- در حال یدک کشی شدن 2- در دنبال

a mother with her children in tow entered the room

مادری که بچه‌هایش به دنبالش حرکت می‌کردند وارد اتاق شد.

3- تحت سرپرستی (کسی)، زیر کنترل کسی

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن